.خدایا ازت ممنونم که نرسوندنم به یه عشق زمینی و فانی رو وسیله ای قرار دادی برای نزدیک کردن من به خودت... ممنونم خدا....
 

 

همیشه با تو

 

 




 

 
 
 

 

 

منوی وبلاگ (1)

 

یادم باشد حرفی نزنم که

به کسی بر بخورد...

نگاهی نکنم

که دل کسی بلرزد...

راهی نروم

که بیراه باشد..

خطی ننویسم

که آزار دهد کسی را.

یادم باشد که

روز و روزگار خوش است...

همه چیز رو به راه است و خوب.

تنها...تنها دل ما دل نیست...


***********************************

با او بمان ، اگر او با تو در تمام كوره هاي بي كسي مي ماند. با او بگو ،اگر براي تو تمام نغمه هاي دل انگيز عشق مي خواند . با او بخند،اگر براي تو و زندگيت مي خندد . به او بگو دوستت دارم،اگر برايت از دوست داشتن قصه ها میگوید


***********************************
موضوعات
  (4) عمومی
(8) عاشقانه هايم براي تو...
(4) سخنی با تو
(2) عكس
(5) دلنوشته ها
(0) شعر

 

 

  آرشیو ماهانه
 

 

 

  لينک دوستان
  عشق

 

 

  لوگوی دوستان

<-BlogTitle->

 

 

  آمار و نویسندگان
  نويسندگان :
  (23) مهتاب

 
آمار بازديد :

بازديد هاي امروز : 1
بازديد هاي ديروز : 1
بازديد هاي این ماه : 151
كل مطالب : 23
كل بازديد ها : 828
ايجاد صفحه : 0.125 ثانیه

 
   


 

 

 در دلم بود...
       

 

 

در دلم بود که آدم شوم امّا نشـدم

                                         بیخبـر از همه عـالم شوم امّا نشدم

از کف دوست بنوشم همه شب باده ی عشق

                                       رسته از کوثر  و  زمزم شوم امّا نشـدم

سر و پا گوش شوم پای بسر هوش شوم

                                          کز دم گرم تو ملهم شوم امّا نشـدم

آرزو ها همـه در گور شد ای نفس خبیث

                                           در دلم بود که آدم شوم امّا نشـدم

 

 

 

 

         

  نوشته شده توسط مهتاب

نظرات 20

 

 

 كلاس روزگار...
       

 

 

در کلاس روزگار

 

درسهای گونه گونه هست

 

درس دست یافتن به آب و نان

 

درس زیستن کنار این و آن

 

درس مهر

 

درس قهر

 

درس آشنا شدن

 

درس با سرشک غم زهم جدا شدن

 

در کنار این معلمان و درسها

 

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست

 

یک معلم بزرگ نیز

 

در تمام لحظه ها تمام عمر

 

در کلاس هست و در کلاس نیست

 

نام اوست: مرگ

 

و آنچه را که درس می دهد

 

زندگی است...

 

 

 

 

         

  نوشته شده توسط مهتاب

(نظر بدهید.)

 

 

 ...
       

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         

  نوشته شده توسط مهتاب

نظرات 1

 

 

 نور...
       

 

 

 

سالها پیش از این

 

زیر یک سنگ

 

در گوشه ای از زمین

 

من فقط یک کمی خاک بودم

 

همین.

 

 

*******

 

یک کمی خاک

 

 که دعایش

 

دیدن آخرین پله ی آسمان بود

 

آرزویش همیشه

 

پر زدن تا ته کهکشان بود

 

خاک هر شب دعا کرد

 

از ته دل خدا را صدا کرد

 

یک شب آخر دعایش اثر کرد

 

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

 

و خدا تکه ای خاک برداشت

 

آسمان را در آن کاشت

 

خاک را

 

توی دستان خود ورز داد

 

روح خود را به او قرض داد

 

خاک

 

توی دست خدا نور شد

 

پر گرفت از زمین دور شد

 

**********

 

راستی

 

من همان خاک خوشبخت

 

من همان نور هستم

 

پس چرا گاهی اوقات

 

این همه از خدا دور هستم...؟؟؟!!!

 

 

 

         

  نوشته شده توسط مهتاب

(نظر بدهید.)

 

 

 ...
       

 

 

دیروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود... روزی بود که با وجود اینکه می تونستم اما عهدمو نشکستم!!! عید بود چون... بگذریم...

منم که از همه چی می گذرم! از عشقم، از حقم، از نمره! از وقتم، و از خیلی چیزای دیگه! بگذریم!!!!

دیروز بعد از مدتها دوستی رو دیدم، بهم گفت:« تو خیلی مهربونی! و البته سازگار! با هر شرایطی می تونی کنار بیای،برات مهم نیست طرف مقابلت کیه، بهش احترام میذاری و به حرفاش گوش می کنی...!» تازه اونم اضافه شد به کسایی که بهم می گن بزرگ شدی!!

آخ... دارم از درون آب می شم اما همه می گن بزرگ شدی! من نه مهربونم و نه سازگار! یه آدم مغرورم که لیاقت خیلی چیزارو نداره!

مهربون اونیه که همه رو زیر سایه ی خودش حفظ می کنه،سازگارم همونه! همونی که براش گناهکار و بی گناه هیچ فرقی نداره،به هر دوشون احترام می ذاره، هر دوشونو دوس داره و به حرفای هر دوشون گوش میکنه و دعاهاشونو تا جاییکه به نفعشونه برآورده می کنه...

من کجای کارم؟؟؟؟؟

 

 

 

 

                      

 

 

 

         

  نوشته شده توسط مهتاب

(نظر بدهید.)

 

 

 منم مثل اونا بودم؟؟؟
       

 

                                                       

فکر می کنی چشات چیه ؟ دو تا بلای معمولی

 

چه جوریه مگه صدات ؟ یه جور صدای معمولی

 

فکر می کنی تو چی داری که امثال من ندارن؟

 

فقط یه جور ناز و ادا و عشوه های معمولی

 

وقتی ازت حرف می زنم دیگه نمی لرزه تنم

 

تو هم یکی مثل همه ، تو آدمای معمولی

 

اما نه طفلکی اونا ، از خیلی هاشون بدتری

 

یه عاشق دمدمی و ، یه بی وفای معمولی

 

اون قدیما یادم میاد گفته بودم موهات طلاست

 

نمی شه زیرش بزنم ،‌یه جور طلای معمولی

 

بیا فقط یه بار ،‌فقط یه بار کلاتو قاضی کن

 

منم مث اونا بودم ؟ اون عاشقای معمولی ؟

 

ما بدجوری بهم زدیم حسرت به دل موندم هنوز

 

بیرون بریم با هم یه روز ، حتی یه جای معمولی

 

راستش می خواستم اولاش نقشی واست بازیکنم

 

نقش یه دختر خوش بی اعتنای معمولی

 

دیدی نقاب من چه زود ، افتادو من همون شدم ؟

 

بازم همون دخترک بی ادعای معمولی

 

دیگه مزاحم نمی شم تو کاری با من نداری ؟

 

تکیه کلام خودته ، این جمله های معمولی

 

پشت چراغ چشم تو گل بفروشم تو می خری ؟

 

بهم نگاه کن به چش یه جور گدای معمولی

 

 

 

         

  نوشته شده توسط مهتاب

نظرات 4

 

 

 يعني ميشه؟؟؟
       

 

کاش یه ذره از غیرت «ارمیا» ی رضا امیرخانی رو داشتم تا اینقدر خودخواه و مغرور با بقیه برخورد نکنم. کاش مثل «ارمیا» آدم بودم. کاش... چقدر آدم بودن سخته! اگه سخت نبود که بین اینهمه آدم نما،313 تا آدم پیدا می شد!!

کجای کاریم؟؟؟؟

اصلا خود من کجای کارم؟؟؟چرا این همه تکبر؟؟؟ مگه من چی هستم؟؟؟ فرق من با یه حیوون غیر از توانایی حرف زدن چیه؟؟؟ مگه خدا به آدما عقل و اختیار نداده که از حیوونا سر باشن؟؟؟ پس چرا منی که مثلا آدمم، از عقلم جوری استفاده نمی کنم که به صاحبم برسم؟؟!؟!؟!

همه غیر از مادر «ارمیا» فکر می کردن اون دیوونه است! اگه دیوونگی اونه منم می خوام دیوونه باشم.سخته مثل اون بودن،مثل اون موندن و مثل اون رفتن...

یعنی می شه منم مثل اون برم؟؟؟؟

 

 

 

         

  نوشته شده توسط مهتاب

نظرات 3

 

 

 منم مانند حوا زود اغوا می شوم گاهی...
       

 

 

 

تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی

 

دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی

 

حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است

 

که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی

 

به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را

 

ز ناچاریست گر هم صحبت ما می شوی گاهی...

 

دلت پاک است اما با تمام سادگی هایت

 

به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی

 

تو را از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست

 

منم مانند حوا زود اغوا می شوم گاهی...

 

 

 

         

  نوشته شده توسط مهتاب

نظرات 2

 

 

 متشكرم...
       

 

 میخوام تووو ایت پست از «او»ی خودم یا به قول خودش «یه دوست» تشکر کنم...

سلام.

ازت خیلی خیلی خیلی ممنونم.نوع برخورد تو هر چند برام خیلی سخت بوده(و هست!) باعث شد من احساس بی پناهی کنم.احساس کنم هیچ کس توو این دنیا نیست که بتونم بهش تکیه کنم... خیلی فکر کردم... به خودم به تو به تنهایی... به تنهایی و اینکه یه بزرگی هست که همیشه تنهاست و هیچ گله ای هم نداره...

به اون تنهای بزرگ فکر کردم...(و باعثش تو بودی) من از اون خیلی دور شده بودم و خودم اصلا حواسم نبود... غفلت کرده بودم اونم خیلی زیاد!!!! اگر تو نبودی معلوم نبود کی متوجه بشم!

دیشب جمکران بودم.خیلی وقت بود که می خواستم برم اما انگار آقا منو نمی خواست.. دوست نداشت مسجد مقدسش رو ... بگذریم...

اما همینکه توبه کردم(توبه ی اساسی نه از اون توبه های قبلی!)همینکه راهمو از جاده خاکی به طرف جاده ی اصلی کج کردم آقا طلبید...

گریه کردم...باهاش حرف زدم...خیلی زیاد...هنوزم چشام می سوزه!!! اما خیلی خوشحالم و این حال خوش رو به تو مدیونم و البته خواست خدا...

باز هم ممنون دوست خوبم...

 

 

         

  نوشته شده توسط مهتاب

نظرات 1

 

 

 عشق به مخلوق يا خالق؟؟؟
       

 

 

 

پر از بغضم،پر از حرف سکوتم

 

تو رو گم کردم اما رو به روتم

 

منو برگردون اونجایی که بودم

 

آخه تا کی گرفتار سقوطم؟؟؟

 

توو دنیایی که جای آرزوهاست

 

کسی جز تو منو عاشق نمی خواد

 

بیا تا سر بذارم روی شونت

 

دلم مثل خودت تنهای تنهاست

 

هنوزم زخمیه سیب فریبم

 

اسیر این شبای نانجیبم

 

تو خوبی کن بیا به خلوت من

 

تو که می دونی من اینجا غریبم

 

هنوزم عکس چشمات روبرومه

 

نگاه تو تمام آرزومه

 

بذار باور کنم دستاتو دار

 

نگیری دستامو کارم تمومه...

 

 

خدا جون،این شعر بالا مال توإ ... فقط نذاریش به حساب کفر گفتن ها!!!!!

دارم به حرفای تو کتابا فکر می کنم...« عشق واقعی عشق به ابدیت است پس عشق به چیزها و کسان مادی بت پرستی است الا در شرایطی که انسان را به معرفت برساند...» آره ،عشقی که آدمو به معرفت برسونه.معرفت هم یعنی تو،تو یعنی همه ی خوبی ها... این چند وقته از بس توو تنهاییام فکر و خیال کردم دیگه فیلسوف شدم!!!(خودت که هستی و میبینی!!!) خدایا ،کمکم کن...

 

قبل از ادامه ی حرفام می خوام از کسی تشکر کنم که اجازه داد لحظاتی رو باهاش بگذرونم،هر چند اون لحظه ها...(خودش می دونه!) اما بودن من با اون باعث شد به معرفت برسم!!!(چه پر ادعا!!!) البته خب معرفته معرفت هم که نه!!! اما اون لحظه ها باعث شد که یادم بیاد چقدر از خدا دورم...چقدر از خودم دورم... یه عشق زمینی تبدیل شد به عشق به ابدیت... مخلوق آیینه ی تمام نمای خالقشه .عشق به مخلوق بهتره یا خالق؟؟؟؟

بعد از کلی فکر کردن و تجزیه و تحلیل داده ها به این نتیجه رسیدم که" توو دنیایی که جای آرزوهاست کسی جز تو(یعنی خدا!!!) منو عاشق نمی خواد" آره. این یه حقیقته که اولش برام خیلی تلخ بود... توو این دنیا(و البته اون دنیا! چون آدم،آدمه!!!)توو هر دوتا دنیا! آدما فقط به فکر خودشونن.مال خودشون، احساسات خودشون،سرمایه ی خودشون، آینده ی خودشون و...در کل همه چیز برای خودشون!!! این وسط اصلا هم دوست ندارن که یکی دیگه با ابراز علاقه ی بیش از حد(یا بطور کلی ابراز عشق!) جلوی دست و پاشونو بگیره و ... دوست ندارن چیزهایی که مال خودشون می دونن با کس دیگه ای قسمت کنن نمی دونن که خودشون هم مال خودشون نیستن!!!

اما خدا...خدا خیلی مهربونه... تنها کسیه که همه رو دوست داره و از اینکه بقیه دوسش داشته باشن و برای دوری ازش،اشک بریزن و هی بهش بگن دوستت دارم!،ناراحت که نمی شه ،هیچ، کلی هم خوشحال میشه  و عشقش به بندش بیشتر می شه.همه کاری می کنه تا بندشو خوشحال کنه، بدیاشو نادیده می گیره،و کارهای خیلی کوچیک خوبشو با پاداشهای خیلی بزرگ جبران می کنه!با اینکه کمال مطلقه اما عاشق مطلق هم هست.عاشق تک تک بنده هاش... حالا خودت قضاوت کن عشق به مخلوق بهتره یا خالق؟؟؟

 

این روزا همه یه جوری نگام می کنن!!! بهم می گن بزرگ شدی!!!!!!!!!

 

عشق به مخلوق یا خالق؟؟؟؟..........

 

 

 

 

 

         

  نوشته شده توسط مهتاب

(نظر بدهید.)

 

 

   
       
1 2 3  

 

 


 

 

 

منوی وبلاگ (2)

 

 

درباره

 

 

 

  لوگوی ما
<-BlogTitle->

 

 

  نظرسنجی

 

 

 

  خبرنامه

    : نام    
    :ایمیل 

اضافه حذف       

 

 

 

  پیوند های روزانه
  عشق
آرشیو پیوندهای روزانه

 

 

   پشتیبانی

 

 
   



 



 2009












 



Powered By iranblog.com Copyright